می‌رسم اما به تو روزی دگر

محمد رضا شفیعی کدکنی


هر چه شکفتم تو ندیدی مرا
رفتی و افسوس نچیدی مرا
 
ماندم و پژمرده شدم ریختم
تا که به دامان تو آویختم

دامن خود را متکان ای عزیز
این منم ای دوست به خاکم مریز

وای مرا ساده سپردی به باد
حیف که نشناخته بردی ز یاد

همسفر بادم از آن پس مدام
می‌گذرم بی‌خبر از بام و شام

می‌رسم اما به تو روزی دگر
پنجره را باز گذاری اگر

 

۱۳۸۹/۰۱/۱۱

شاکــی ام

شاکی ام  از چشم های ساده ات

از سکوت سبز دریا زاده ات...

من رستم و سهراب تو

 
 

ای صورت پهلو به تبدّل زده! ای رنگ!

من با تو به دل یکدله کردن، تو به نیرنگ

 

گر شورِ به دریا زدنت نیست ازین پس

بیهوده نکوبم سر سودازده بر سنگ

 

با من  سر پیمانت اگر نیست نیایم

چون سایه به دنبال تو فرسنگ به فرسنگ

 

من رستم و سهراب تو! این جنگ چه جنگی است؟

گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ

 

یک روز دو دل باخته بودیم من و تو!

اکنون تو ز من دل زده ایی، من ز تو دل تنگ...

 

فاضل نظری/گریه های امپراتور

من، دیگرم...

 

حرارتِ بی امانِ خواهش

و هُرم فراموشی رنج بودن.

تب این آتشِ دوگانه

گونه های سرخم را می سوزاند

و تنم میان بازوان خواهش و رنج می گدازد

نبردی میان زیباییِ خواهش و عطشِ رنج در گرفته،

نمی دانم هوادار جذبة دست نیافتنی خواهش باشم؟

و یا اسیر شب های رنج زده ام بمانم؟!

در این میان

تلاطم حیرت آور این سوزناکی

شبِ  اتاقم را به کوره ای مبدّل می سازد

که در بود و نبودش ذوب می شوم

می گدازم و می گدازم

و خنکای صبح

از من تندیسی دیگر می سازد.

تندیسی به زیباییِ «حسرت»

به محبوبیت «درد»

به وارستگی «ابهام»

به خموشی نادانسته ی «عشق»

به ناآرامی «یک بیمار در بستر»

به زیباییِ «خواهش»،

به عطشناکی «رنج»

و حال

من، دیگرم...

 

هوشیاری ام را پیش او جا گذاشته ام...

تردید ندارم...که خواب...رویای صادقه ی چشمان تو را برایم هدیه می آورد...


این مِلودی لذت بخش و خیال تو مانند ِ گهواره آرام و آهسته تمام ذهن مرا به هم می ریزد...باز می گردم به خودمِ آرزوهایم...

آرامم...آرام ِآرام...و خوب ِ خوب...دختر دوست داشتنی ِ مهربان ِ همیشگی...نگو که خود خواهم...دوست داشتن را تو به من یاد داده ای...و عشق و محبّت، جلوه ی نخستین آن از تو  آغاز می شود...تا برسد به آنجا که سر و جان و تن همه فدای تو باشد...و دل قربانی ِ بی نهایت ِ تو...من گیج و سر مستم امشب...عطر ِ نگاه ِ تو تا ته ِدلم را داغ کرده است...

من غرق ِ لبخندی کشدار شده ام که بدنم را بی حس و راضی کرده است... کسی نیست مرا تا نگاهش همراهی کند؟ 

هوشیاری ام را پیش او جا گذاشته ام...

سوغاتی(8)

اکواریوم دست فروشا

  تجریش/فروردین ۱۳۸۹