مکاشفه...
گرمای شن های ساحل رو هنوز احساس می کنه. نسیم به کمک موهاش، صورتشو نوازش میده. وقتی موهای خنکش به صورتش می خوره حس فوق العاده ایی داره. همه چی آروم و دلچسبه. دست ها و پاهاش رو باز کرده؛ همین طور روی زمین دراز کشیده. هیچ صدای پپاهاش رو باز کرد همین طور دراز کشیده بود. هیچ همه ی جز صدای آروم نفس هاش که با صدای موج های آروم دریا همنوا شدن رو نمی شنوه. به هیچ چیز و هیچ کس فکر نمی کنه. سفیدی ذهنش رو خوب حس می کنه و لذتی از این حال می بره که وصف ناپذیره.
هیچی مثل این لحظه نسیت. موج ها آروم آروم به پاهاش می خوره. انگار تمام هستی با تمام وجود دارن نوازشش می کنن. مثل همیشه حس های قشنگ موژه های جذابش رو خیس می کنه.
چه جالبه! حسی داره که تا حالا تجربه ش نکرده. وقتی به هیچی چیز فکر نمی کنه، احساس قدرت می کنه. چه قدرتی تو تنش موج می زنه.این عجیبه. خیلی عجیب. انگار گیرِ هیچی و هیچ کس نیست. چقدر قشنگه. قدرتی زیبا اونو فرا گرفته. یه قدرت خداگونه.
دلش می خواد خلق کنه. آره می تونه. می خواد کن فیکون کنه! حس سبُکی و بی وزنی تمام وجودش رو فرا گرفته. انگار همة هستی اطرافش می خوان کمکش کنن. از زمین کنده می شه مثل یه پر، با نسیم حرکت می کنه. بالا، پایین، چپ و راست. هیچ وزنی از تنش رو حس نمی کنه. خیلی قشنگه. نسیم هنوز موهاش رو نوازش می کنه. چه انرژی داره! قدرت و اطمینانی که تو وجودشه به اوج می رسه. دلش می خواد همه ی آرزوهای کوچیک و بزرگشو خلق کنه و مقابلشون بنشینه و از تک تکشون لذت ببره. آواهایی رو می شنوه که باید می شنید. دلش می خواد خودش همه آرزوهاشو با یه نگاه خلق کنه. آره می تونه. الان قدرتی خداگونه داره و حتما می تونه. چه قدر آرامش داره. حس بی انتها و نا محدودی داره.این حس جوابی بود به چیزایی که تا کنون بوده، پاسخ به چیز هایی که هست. و از همه قشنگ تر، جواب چیزهایی که خواهند بود. انگار جهان منتظر اونه تا خودشو در سرنوشتش سهیم کنه. باید حرکت کنه.
همین طور آروم به سمت بالا در حرکت بود. از زمین دور و دورتر می شد. از ابرها گذشت. بالا و بالا تر. چه احساس قشنگی! و هرچی بالاتر می رفت قدرتش بیشتر می شد. مثل یه منبع عظیمی از انرژی شده بود. حالا دیگه تمام جهان پیش چشمش تنگ و کوچیک شده. کره ی زمین مثل یه گوی بسیار ریز شده. اجسامی مثل شهاب سنگ از دور به طرفش میان. یکی از اونا بهش برخورد کرد. چه احساس قشنگی؛ انگار قدرتشو بیشتر کرد. این اجسام زیاد شدن و در اندازه های کوچیک و بزرگ به سرعت به طرفش میان. و با پیشونی، قلب، کف دست و سینه و شکمش همه رو به خودش جذب می کنه. و هر بار قوی و قدرتمند تر می شه!
باید خلق کنه. در مرحله ای از خلقِ هر آنچه که می خواد قرار گرفته. باید همه جهان رو به سوی خواسته های خودش، هدایت کنه. به سوی فهمی عمیق تر. برای دانستن. موقعیتی برای دست یابی به همه چیز... همه چیز!
اون حالا دیگه نقطه ی توأمان همه ی آغاز ها و پایان هاست. باید اون هویتی که شایسته ی خودشه رو شکل بده. حالا دیگه قدرتی داره که می تونه همه شرایطی که می خواد رو خودش برای خودش پدید بیاره. باید دنیای خودش رو خودش بسازه. انگار اختیارش هیچ حد و مرزی نداره. حس می کنه که هر چقدر هم خلق کنه،دست هاش هرگز از نیروی خلق کردن عاری نمی شه. این یعنی اختیار. اختیار مطلق.
انگار قبل از این تو دنیایی که بوده، یکی اختیارشو ازش گرفته بود. در دنیای روابط تاریک، در جهان چراغ های خاموش، در وادی متروک انسان های تنها با مناسباتی مخدوش چه کسی می خواست در فردگرایی خودش باقی بمونه؟ کی می خواست از دنیای درونش بی خبر باشه؟ کی می خواست که در دنیای ذهنیات شناور بمونه؟
معنی انسان بودن یعنی هیمن. یعنی خالق دنیای خودش. یعنی قدرت خدا گونه ایی که از لحظه ی «نفخت فیه می روحی» با اون همراهه. پس چرا آدم ها هنوز منتظر این هستن که دیگری براش دنیایی عاری از غم و نگرانی و نداری رو خلق کنه؟؟؟ چرا کسایی هستند که هنوز نمی دونن دنیا هیچ چیز نیست جز «خود» ؟؟؟