هیچ کدوم از روزنامه ها و مجله هایی رو که امروز خریده بود، نتونست بخونه.دلش گرفته بود. یه جورایی احساس تنهایی می کرد،احساس ندیده شدن.احساس نفس تنگی،شاید هم احساس بی حسّی.
دوست داشت ساعت ها به نقطه ایی خیره بشه بی آنکه دیگران در گوش هم بگن:«اینم دیوونه شده.»
دوست داشت حرف بزنه.اگه گوشی برای شنیدن و شنونده ایی رازدار پیدا می کرد،حرف می زد؛ شنونده ایی که مطمئن باشه به محض گفتن،حرفاشو به صورت زیرنویس شبکه خبر پخش نمی کنه!.
دنبال یه تنهاییِ واقعی می گشت،یه جایی که بتونه فریاد بزنه،یه جایی که صدا به در و همسایه نرسه. دنبال یه شونه می گشت که اونقدر محکم باشه تا تحمّل گریه های داغ و بی صدا شو داشته باشه.
همیشه تمرین می کرد یه وقتایی به چیزی فکر نکنه ؛خیلی موفق نبود . آخرین رکوردی که زد 3 ثانیه بود ،بعد از اون به این فکر می کرد که نباید به چیزی فکر کنه ... ولی باید به یه چیزی فکر می کرد ، به چی؟ به کی؟
وای خدا!!! تو اون حالت،چشماش از دیدن آسمون هم محروم بود .کاش می شد آسمونو بیاره تو اون اتاق تاریک.
آآخ که چه پیله تنگ و تاریکی! دلش برای دنیای بیرون تنگ شده بود. انگار گذر زمان هم قرار نبود چیزی رو حل کنه. خودش باید یه کاری می کرد.بالهاش رمق و توانی نداشت.وقتی حرکتشون می داد، می لرزید و یه خستگی طاقت فرسا میومد سراغش.چی می تونست کمکش کنه؟ کی می تونست به دادِش برسه؟دیگه به هیچ کس و هیچ چیزو هیچ حسّی امید نداشت.
هر چی نفس عمیق می کشید،راحت نمی شد.می دونست اگه از پیله دربیاد پا به چه دنیایی میگذاره.آخه اون قبلاً هم پروانه بوده. ولی اگه این دفعه دَووم بیاره و بتونه پیلشو پاره کنه،دنیا رو یه جور دیگه می بینه؛دیگه به حرفای اینو اون که می گفتن: «چه پروانه زیبایی!!!» اهمیت نمی ده. این دفعه اگه پروانه بشه، گرد هیچ شمعی نمیره.اگه دوباره بتونه پروانه بشه دنبال آتیش واقعی می رِه. اونیکه وجودشو جلا بده . آتیشی که می تونه روحشو صیقل بده...
انگار یکی می خواست کمکش کنه، چه دلنشینه صداش:
«حیلت رها کن عاشقا،دیوانه شو دیوانه شو
اندر دل آتش درآ،پـــروانه شو پــــــــروانه شو »

مثل یه تلنگر بود . انگار بعد از مدتها یکی صداش کرده بود . چه لذتی داشت .احساس می کرد بالهاش قدرتی پیدا کردن.
«اندر دل آتش درآ، پروانه شو پروانه شو»
یعنی کیه که می دونه اون می خواد دوباره پروانه بشه؟ . خوب می دونست آتیش دنیایی که حالا دیگه ازماهیتش خبر داره، چقدر می تونه سوزان تر باشه. ولی باید دوباره پروانه می شد.
انگار جای یه چیزی خالی بود. جای یه کسی . جای یه حسّی. با چشماش تمام جزئیات اتاق رو از نظر گذروند...
وای خدای من!! چطور تونسته بود فراموش کنه؟!! با اون همه انسی که باهاش داشت؟چطور تونسته بود فراموش کنه که اون هر روز چندین بار نگاهش می کرد و می خوندش. «الهی و ربّی من لی غیرُک». چطور تنهاش گذاشته بود؟ چیزی که بارها به دیگران توصیه می کرد؟
چه حالی داشت!!!
با خودش زمزمه کرد:
ساقیا! در گردش ساغر تعلّل تا به چند؟؟؟
اندر دل آتش درآ
پروانه شو ... پروانه شو
حیلت رها کن عاشقا ...
پروانه شو ... پروانه شو
حالا دیگه پیله نداره.نفس هاش همه عمیق بود. بال هاش آزاد شده . دیگه هرگز پاهاشو رو زمین نمی ذاره.هرگز... تا وقتی که بال داره به پاهاش فکر نمیکنه...
دست بردار ازین میکدۀ سر به سری
پای بگذار درآن راهی که،فکر کنی بهتری
که فقط فکر کنی بهتری