به ناگفته ها گوش کن

 

حقیقت انسان به آنچه اظهار می کند نیست.بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزیست که از اظهار آن عاجز است .

بنابرین اگر خواستی او را بشناسی  نه به گفته هایش  بلکه به ناگفته هایش گوش کن...

لاهوت در اصل لاهوالاهو است...

 

 

برگوی به عشق سرّ لاهوت  در جمع قلندران فانی

 

در این پست بنا به درخواست تعدادی از خوانندگان  توضیحی مختصر  درباره کلمه و عالم لاهوت(عنوان وبلاگ )و اطلاعاتی پیرامون آن ، آمده است که امیدوارم  مورد استفاده و بهرمندی دوستان عزیزم قرار گیرد. 

در لغت نامه دهخدا چنین آمده است :

 و در لفظ جبروت . بيان شد که لاهوت نامي از مقامات سالکان . و از لاهوت به ذات نيز تعبير کنند - انتهي . صاحب آنندراج گويد: عالم ذات الهي که سالک را در آن مقام فناء في اللّه حاصل ميشود و مرتبه صفات را جبروت و مرتبه اسماء را ملکوت نامند و بعضي گويند لاهوت در اصل لاهوالاهو است و حرف تاء زائد و قانون عرب است که چون کلمات مغلقه گويند چيزي حذف نمايند و چيزي زياده کنند تا نامحرمان محروم از حقيقت آن باشند پس لاهو نفي است يعني نيست تجلي صفات مرطائفه افراد را و لفظ هو اسم ذات است الاهو مگر تجلي ذات و حق اينست که لاهوت در اصل لغت مصدر است بر وزن فعلوت مشتق از لاه چنانکه رغبوت و رحموت و لاه در اصل لفظاللّه است ماخوذ از «ليه »، به معني پوشيدن و در پرده رفت (غياث ) (آنندراج.)
-علم اللاهوت ; حکمت الهي .

 عالم لاهوت (مشتق از الاه، يعني عالم الاهي)، که حلاج آن را بيشتر ذکر کرده است، تقريباً معادل عالم غيب است، و در برابر آن عالم ناسوت (مشتق از ناس، يعني عالم انساني) است، که معادل عالم شهادة مي باشد.

حكماى اسلامى به چهار عالم كلى يا به چهار نشاه معتقدند:

ü        عالم طبيعت‏يا ناسوت.

ü        عالم مثال يا ملكوت

ü        عالم عقول يا جبروت

ü        عالم الوهيت‏يا لاهوت

عالم ناسوت، يعنى عالم ماده و حركت وزمان و مكان، و به عبارت ديگر عالم طبيعت و محسوسات يا عالم دنيا.

عالم مثال يا ملكوت، يعنى عالمى برتر از طبيعت كه داراى صوَر و ابعاد هست اما فاقد حركت و زمان و تغيير است.

عالم جبروت، يعنى عالم عقول، يا عالم معنى كه از صور و اشباح مبراست و فوق عالم ملكوت است.

عالم لاهوت يعنى عالم الوهيت و احديت.

شيخ اشراق نيز  شمار عوالم را چهار مي داند:

1-
عالم عقول و ملائکه و مقربان، که به اصطلاح او عالم انوار قاهره است؛
2-
عالم نفوس، که عالم انوار مدبره دانسته است؛
3-
عالم برزخيان، که عالم حس و عبارت است از عالم افلاک و ستارگان و عالم عناصر؛
4-
عالم مثال و خيال که به اصطلاح او، عالم صور معلقة ظلمانيه و مستنيره است؛ و ارواح اشقيا و سعدا. هر دو در آن عالم است.

براي عالم غيب، تحت تأثير حکمت نو افلاطوني و مکتب تصوف، تقسيماتي قائل شده‏اند، از قبيل عالم ملکوت و عالم جبروت، که عالم ملکوت عالم حقايق و عقول و ارواح است، و عالم جبروت به عقيده بعضي عالم برزخ (يعني عالم متوسط ميان جسمانيات و روحانيات) است، و عالم مثال نيز خوانده مي شود. بعضي عالم جبروت را عالم اسما و صفات دانسته‏اند. غزالي لوح محفوظ را از عالم ملکوت مي داند، و بعدالرزاق کاشاني آن را از عالم جبروت. ملاصدرا نيز مجموع عوامل را سه مي داند:    عالم عقل، عالم خيال، و عالم حس.

قيصري در مقدمه شرح فصوص الحکم شمار عوالم را پنج مي داند: عالم اعيان ثابته، عالم ملک، عالم عقول و نفوس مجرده، عالم مثال، و عالم انساني (که جامعه جميع عوالم است). در نظر صوفيه، مجموع موجودات، عالم کبير خوانده مي شود، و انسان که مظهر و جامعه جميع عوالم است، عالم صغير.

بسیاری از بزرگان ادب فارسی دراشعار و مکتوباتشان از لاهوت نیز بهره جسته اند:

از «لا» رسي بصدر شهادت که عقل را
از «لا» و «هو» ست مرکب لاهوت زير ران .

خاقاني .


گشايم راز لاهوت ازتفرد
نمايم ساز ناسوت از هيولي .

خاقاني .


کي کند جلوه عز اللهي
قدس لاهوت بر دل لاهي .

جويني .


محرم ناسوت ما لاهوت باد
آفرين بر دست و بر بازوت باد.

مولوي .

 

 

حقیقت زشت و عریان

 

روزي دروغ به حقيقت گفت : ميل داري با هم شنا کنيم ؟ حقيقت ساده لوح

پذيرفت و گول او را خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند . حقيقت لباسش را در

آورد .  دروغ حيله گر فوراً لباسهاي او را پوشيد . ازآن روز به بعد هميشه حقيقت عريان و زشت است و

دروغ در لباس حقيقت زيبا و  فريبنده ...!

دلنوشته دکتر چمران

 

 از کتاب «و خدا بود و ديگر هچ نبود...»                                

     اي درد اگر تو نمايندۀ خدايي که براي آزمايش من قدم به زمين گذاشته ايي ، تو را مي پرستم ، تو را در آغوش مي کشم و هيچ گاه شکوه نمي کنم .

     بگذار بند بندم از هم بگسلد، هستي ام در آتش درد بسوزد و خاکسترم به باد سپرده شود ؛ باز هم صبر مي کنم و خداي بزرگ را عاشقانه مي پرستم .

     اي خدا! اين ازمايش هاي دردناکي که فرا راه من قرار داده ايي ؛ اين شکنجه هاي کشنده ايي را که بر من روا داشته ايي ، همه را مي پذيرم .

   خدايا! با غم و درد انس گرفته ام . آتش بر من سلامت شده و شکست و نا ملايمات ، عادي گشته است .

   خطر و مرگ ، دوستان صادق من شده اند . از ملاقاتشان لذّت مي برم و مصاحبتشان را ارزو مي کنم .

  خدايا ! کودک که بودم از بلندي آسمان و ستارگان درخشنده اش لذّت مي بردم ، امّا امروز از آسمان لذّت مي برم زيرا بدون آن خفه مي شوم ؛ زيرا اگر وسعت و عظمت آن از شدّت درد روحيم نکاهد ، ديگر خفه مي شوم ... 

 

خاطره ها

 

تمام حنجره ها  سرد

تمام دلهره ها  سخت

تمام غروب ها  سنگ

تمام خاطـــره ها  زرد

 

چه ساده گذراندیم

من و گریه ومهتاب

 تو عینــــک و خنده 

تو و دفتر و جــــاده

 

چرا مـــــا ننوشتیم

براین دفتـر خون باز

حــکایت به حکایت

کمی خنده و مهتاب... !؟

 

 

ارمغان غرور آمیز تو برای من

 نامم را در انتهای اساطیر گم کرده ام

کجاست دار؟

کجاست؟

تا مستانه ترین اناالحق ها را

برای دست تو فریاد کنم

 

دلم گرفت

دلم گرفت از این گریه های بی هنگام

ازاین خنده های بی هنگام

لحظات اشک را در ناکجایی ترین

انتهای بی کسی جسته ام

 

آنجا که فکر در خلاء می زند فریاد

و دیگر حدیث آب و علف نیست

آری ، آری

همانجا دیدمت

همانجا که ندیدم خورشید را

ندیدم پیام سرخ قناری را

 

دلم گرفت ازین گریه های بی هنگام

ازین خنده های مصنوعِ درد آلود

ارمغان غرور آمیزت برای من

کوه مواج درد است، اکنون

که  حضورت هم

هموارش نخواهد کرد، هرگز!!