اینجا
تمام پنجره ها
در هوهوی زیرکانه ی باد
ردّ نگاه وهم آلودِ آن ترس کهنه را
با سیاهی شب هایم آلوده می کنند
و من
طعم سرد دلتنگی ام را
چاشنی هر وعده می کنم
می ترسم از نگاه مبهم رازآلودش
او که امروز است
او که دیروز است
اوکه فردا بود
می ترسم
می ترسم از ستاره ها
می ترسم از بهار
اینجا
تمام ابرها
به پرباری ام غبطه می خورند
ومن
سنگ تمام غم زده ها را به سینه می زنم
می ترسم از نگاه مبهم رازآلودش
می ترسم از ستاره ها
می ترسم از بهار...