ای جلال الدّین ! کاش بودی و در صحبتی گرم و بی نظیر ، با تو دور از هر اندیشه ای ، ساعت ها می نشستم. من امواج درونم را به تن صخره وارت می زدم و تو هر بار پاسخی بودی برای هزاران سؤالم . کاش اینجا بلخ بود و من عابری بر کوچه هایش... کاش سال 600 ه.ق بود من آواره ای در بازار مسگر ها .... وای کاش تو را به تنهایی ام راهی بود ... !!!
لاهوت: خیلی مشتاقم بدانم که چه در درون داشتی و یا حتی ظاهرت چگونه بوده ، آنگاه که فریاد برآوردی :
«عاشق جورِ یار شو ، عاشق مِهر یار ، نی
تا که نگــــــــار نازگر ، عاشق زار ایدت»
***
لاهوت: جای هیچ شک نیست که تو هم از جور یار به تنگ آمده ای . راستی چرا همه می گویند : درمان همۀ دردها «عشق» است؟ چیست درد عشق؟اگر درد است ، پس از چیست که می گویند عشق زیباست وچرا ملاک سنجش زیبایی عشق است؟ ناله هایش زیباست؟ تنهایی اش زیباست؟ حسرتش؟ اغیارش؟ عشق بیماریست؟ درمانش چیست؟ چرا همه ازو نالانند؟ چرا همه خواهان آنند؟
مولانا:
چرخ و زمین گریان شده ، وز ناله اش نالان شده
دم های او سوزان شده ، گویی که در آتشکده ست
بیماری دارد عجب، نی دردِ سر ، نی رنج ِ تب
چــــــــــاره ندارد در زمین ، کز آسمـــانش آمده
لاهوت: پس چه می شود کرد؟ گاهی اوقات به این فکر می کنم که همین درد و ناله ها ، همین با خودی و بی خودی ها، عشق است و «یار» محلّی از اعراب ندارد! امواج و جذر و مدّ دریای عشق است که به آن هویت می بخشد و این چنین در عالم جلوه گری می کند! و زیبایی آن نیز به همین دلایل است. درست مانند «دریا» که خود بدون موج و جذر و مد هیچ است بهتر بگویم ، مرداب است.
مولانا: آآآه ...
آن نفسی که با خودی ، یار چو خار آیدت
وان نفسی که بیخودی ، یار چه کار آیدت؟
آن نفسی با خودی، بستۀ ابر غصّه ای
وان نفسی که بیخودی ، مه به کنار آیدت
آن نفسی که با خودی ، همچو خزان فسرده ای
وان نفسی که بیخودی ، دی چو بهار آیدت
جملۀ بی قراریت از طلب قرارِ تُست
طالب بیقرار شو ، تا که قرار آیدت
لاهوت : تو هم دچار عشق زمینی شدی، پس چه شد که این چنین آسمانی شدی؟ چه شد که اکنون هر چا سخن از عشق است با نام تو آغاز می شود؟تفاوت عشق تو با عشق های معمول چه بود؟ چطور می شود اینگونه بود؟
مولانا:
چو مرا به سوی زندان بکشید تن ز بالا
ز مقرّبان حضرت بشدم غریب و تنـــها
به میان حبس ناگه قمری مرا قرین شد
که فکند در دماغم هوسش هزار سودا
همه کس خلاص جوید زبلا و حبس، من نی
چه روم ؟ چه روی آرم ، به برون و یار اینجا؟
که به غیر کنج زندان نرسم به خلوتِ او
که نشد به غیر آتش ، دل انگبین مصفّا
چو بدین گُهر رسیدی، رسدت که از کرامت
بنهی قدم چو موسی ، گذری زهفت دریا
لاهوت: با توجّه به این که همیشه عقل مقابل عشق بوده ، تو با عقل چه کردی؟ تو را نمی دانم . امّا اینجا ... کاش بودی! و می دیدی که عاشق می بایست عاقل باشد !! نمی گذارند عاشق طعم بی عقلی را بچشد. اینجا نمی شود عاشق بود . باید عاقل باشی!!!
مولانا:
در میان پردۀ خون عشق را گلزار ها
عاشقان را با جمال عشق ، بیچون کار ها
عقل گوید:«شش جهت حدّست و بیرون راه نیست»
عشق گوید« راه هست و رفته ام من بارها»
عقل، بازاری بدید و تاجری آغاز کرد
عشق، دیده زان سوی بازار او بازار ها
عاشقان دُرد کش را در درونه ذوق ها
عاقلان تیره دل را در درون ، انکار ها
هین خمُش کن خار هستی را زپای دل بکَن
تا ببینی در درون خویش گلزار ها
لاهوت: یعنی عشقی که با عقل همراه است عشق نیست؟
مولانا:
از ره منزل مگو ، دیگر مگو ، دیگر مگو
ای تو راه و منزلم ، باری بیا رویی نما ، رویی نما
تا نسوزد عقل من در عشق تو ، در عشق تو
غافلم نی عاقلم ، باری بیا رویی نما
لاهوت: حتّی مقتضیات زمان را در نظر گرفتن برای عاشق بودن پذیرفتنی نیست؟ اگر حتّی ذرّه ای پای مصلحت در میان باشد، و ضعیت عاشقی چگونه است؟
مولانا:
غـــــــم و مصلحت نماند، همه را فرود راند
پس از آن خدای داند که کجا کشد تماشا!!
تو اسیر بو و رنگی ، به مثال نقش سنگی
بجهی چو آبِ چشمه ز درون سنگ خارا
لاهوت: هیچ مادّه و تبصره ای برای حضور اپسیلنی از عقل در عشق وجود ندارد؟ ممکن است با این شرایط اوضاع عشق در این روزگار به مخاطره بیافتد؟
مولانا:
دور بادا عاشقان از عاقلان
دور بادا بوی گلخن از صبا
گر درآید عاقلی ، گو «راه نیست»
ور درآید عاشقی صد مرحبا
عقل تا تدبیر و اندیشه کند
رفته باشد عشق تا هفتم سما
لاهوت: پس عاشق بیچاره چه کند در این روزگار؟ چه گوید ، ازغم خود با که گوید؟ تسکین دردش چسیت؟
مولانا:
عاشق خموش خوش تر ، دریا به جوش خوش تر
چون آینه است خوش تر در خامُشی بیان ها
لاهوت: پس تکلیف عاشق بی پناهی که حتی «یارش» سایه ای نمی شود برای لحظه ای آسایش در مقابل این آتش و آفتاب تند و داغ چه می شود؟
مولانا:
گفتم : «خدایا! رحمتی ، کــــآرام گیرد ساعتی
نی خون کس را ریخته ، نی مال کس را بستنده
لاهوت: ای کاش در مانی هرچند کم تأثیر می بود ، تا عاشق زار و خسته از رنج و تعب و جور یار، مدّتی به آن پناه می برد و جانی تازه می یافت تا بتواند عاشق بماند !!!
مولانا:
آمد جواب از آسمان کو را رها کن در همان
کاندر بلای عاشقان دارو و درمان بیهدهست
تو عشق را چون دیده ای ؟ از عاشقان نشنیده ای ؟
خاموش کن ! افسون مخوان ، نی جادوی ، نی شعبده !
لاهوت: من باز هم یاد درسی که قبلا آموخته بودم می افتم و چیزی دیگر نمی توانم کفت جز :
خمُشی ! مغــــــز منی ، شیوۀ آن نغـــــــزِ منی
کمتر فضل خمُشی ، کش نبود خوف و رجا ... ( مولانا)
مولانا : یک نصیحت:
عاشق جور یار شو ، عاشق مِهر یار نی تا که نگارِ نازگـــــــر ، عاشق زار آیدت .....