تبليغاتX
لاهوت

 

چند روزیست مثل آدم آهنی بی روح شده

انگار یکی، دو دستی گلوی زندگی اش را فشار می دهد

احساساتش به نفس نفس افتاده اند...

این چند روز به او آموخت: «وقتی نمی دانی احساست را چه کسی افسانه کرد؟»

 دیگر چه فرق می کند که شعرهایت چند اشکالِ وزنی دارد؟!!

 دیگر چه فرق می کند که تا به حال چند شعر خوانده ای؟!!

این که این چندمین شعرت است؟!!

این که چند غزل به غزل خداحافظی ات مانده است؟!!

اما مهم نیست...

...دیگر مهم نیست...

در امتدادِ نور تیرهای چراغ برق،

 از میانِ خطوط موازیِ این جاده های بی سرانجام،

 در کشاکش این ثانیه های پوچ...

همچنان به راهِ بی راهة خود ادامه می دهد

 و هیجان هایش را در خود صد بار قصاص می کند!

در شهر شلوغِ بی کسی اش،

 در هجوم سکوتِ کوچه های بن بست...

 آخرین قطره های احساس تلخش را سر می کشد  

وقتی کسی دیگر برای نفس هایش تره هم خرد نمی کند!!!

مثل تیرِ از چله رها شده...

بی هدف!

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 12:28 توسط لاهوت |