اینجا
تمام پنجره ها
در هوهوی زیرکانه ی باد
ردّ نگاه وهم آلودِ آن ترس کهنه را
با سیاهی شب هایم آلوده می کنند
و من
طعم سرد دلتنگی ام را
چاشنی هر وعده می کنم
می ترسم از نگاه مبهم رازآلودش
او که امروز است
او که دیروز است
اوکه فردا بود
می ترسم
می ترسم از ستاره ها
می ترسم از بهار
اینجا
تمام ابرها
به پرباری ام غبطه می خورند
ومن
سنگ تمام غم زده ها را به سینه می زنم
می ترسم از نگاه مبهم رازآلودش
می ترسم از ستاره ها
می ترسم از بهار...
پشت سر هر آن چه که دوستش می داری. و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی.
زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است،که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است.
اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد.
اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی ...
اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود.
هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی.
زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است
و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد.
تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر. و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد
و معشوقت را درهم می کوبد ؛ معشوقت ، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی
و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است.
ناامیدی از اینجا و آنجا،
ناامیدی از این واز آن.
ناامیدی از این چیز و آن چیز.
تو ناامید می شوی و گمان می کنی
که عشق بیهوده ترین کارهاست.
و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی
که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.
اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت،
حتی قطره ای هم هدر نرفته است .
خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته
و به حساب خود گذاشته است.
خدا به تو می گوید:
مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟
تو برای من بود که این همه راه آمده ای
و برای من بود که این همه رنج برده ای
و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای.
پس به پاس این،
قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم
و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.
و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند .
فردا اما تو باز عاشق می شوی
تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر.
تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.
راستی :
اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز ،
که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است
در قتوتم ز خدا «عقل» طلب می کردم
«عشق» اما خبر از گوشه محراب گرفت
کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را می شود از حافظه آب گرفت؟!!!

ابیاتی از «فاضل نظری» در کتاب شعر گریه های امپراتور
کتاب سال شعر جوان ایرانی ۱۳۸۶
چشمان شرقی اش با تمام بی تابی خسته می نمود. انگار قرن ها غم در آن نشسته و مشکل همین جاست. به دوش کشیدن بارغمی که آسمان از آن سر باز زد ... از آن پس بود که نگاهش آسمانی شد.
ولی افسوس حس برانگیخته شرقی اش بیدار است؛ ولی خسته
می دانم تاب نداشت و افسوس
هر کجا حواسش حساس تر شد تحملش کمتر و حیف که گاه او به هر چیز برای لحظه ای غفلت پناه برد. و خود را به نابودی کشاند
حیف، حیف از آن چشم های بی تاب... حیف از آن پاکی ... حیف از آن بی تابی ناب
در این عصر پر تب و تاب که در آن طرف این کره کج مداربا شتاب در وادی جادوی تکنولوژی (هر چند شیطانی) پیش می رود در این شرق غم آلود تراژدی بارامانت هم چنان قربانی می گیرد. می دانی چه می گویم؟
و آیا پرسیدی چرا؟
آری احساس لطیف شد و با سادگی شرقی ما آمیخت و اینچنین شد: پر پر شدن در هوای سرد قرن بی عاطفه ها و این سزاوار چشمان شرقی او نبود... این سزاوار مهربانی بی بهانه او نبود....
نه پرپر
نه نابود
نه خسته
نه بیمار
نه زنده
نه مرده ...
به خاطر زمستون بی رونق امسال، لاهوت خاصیّت مارکوپولویی شو از دست داده وسوغاتی داغ نداره. این عکس ها از آرشیوهای قبلی رو تقدیمتون می کنه که هر کدومشون خاطرهای رنگی و حتی سیاه و سفید رو براش زنده می کنه .

یه چورتگه قدیمی چوبی که حدود ۹۰ سال قدمت داره / بهار ۱۳۸۷

بهار ۱۳۸۷

اسفند ۱۳۸۵
.jpg)
نخل های بی سرـ آبادان ـ اروند کنار/ اسفند ۱۳۸۵

اسفند ۱۳۸۶
.jpg)
اینم یه دسته گل رز که برای لاهوت خریدم/ بهار ۱۳۸۷![]()

اسفند ۱۳۸۵

بهار ۱۳۸۷

بهار ۱۳۸۷