تبليغاتX
لاهوت
 

گاه زیبایی به کمال می رسد. گاه طعنه ای می شود به همه چیز. به سادگی های من. به خستگی ام .به زشتی ها یم ...

آیا زیبایی بلایی خانمانسوز نیست؟ و در پس این همه زیبایی چه حکمتی نهفته است؟ آیا این حکمت گونه ای از ظلم نیست بر بیننده آن؟ انواری از آن در پیرامونمان داریم. راستی چشمه زیبایی کجاست؟  زیبایی حقیقی چیست که درک ذره ای از آن در مخلوقات، ما را دچار بی تابی بی هدف می کند؟

کمتر مردمان می دانند چقدر زیبایی سخت است. چقدر قابل ستایش است. از ابتذال عامه پسند بگذریم سخنم سویی دیگر دارد.

دیشب به چهره فرشته ای چند مژه افزودم؛ خاکی شد. آدمی شد؛ ولی چیزی را از کف داده بود. نوعی معصومیت را.

خاری در دلم شکست. بمانند. مژه های بلندش.

خودم ساختم. خودم کشیدم. هم مژه ها را. هم درد را.

انحنا ها، قوس ها، پیچ ها، طاق ها. جلوه ای خاکی از الهیات. منحنی زیباست. قوس هم.

ملایمت را به ذهن می آورد . مهر همراه همیشگی ملایمت است (هر چند در خیال!) و انسان عاشقِ مهر.

باریکی را، خم را، پیچ و قوس را دیوانه وار دوست دارم.

می ترسم در مقابل زیبایی زانو بزنم !!! بی پرده ستایش کنم .چرا باید ترسید؟ کجا به ما آموختند که زیبایی را

بی پرده نستایید و چرا آموختند؟ مگر زیبایی خود ماهیتش بی پرده نیست؟ پس ستایشش نباید باشد؟

گاه می اندیشم در بند ارزش های بر باد رفته دیروزم و در امروز حرفی، جایی، کاری، ندارم.گذشته گذشته است دیگر نیست شده. وجود ندارد.آیا می توان گفت من هم دیگر نیستم؟ شاید شاید...

کاش قدرت  و تاب  و توان دیدن  چشمه زیبایی ها  را داشته باشم....

 

 

+ نوشته شده در جمعه 27 دی1387ساعت 11:27 توسط لاهوت |

 

کمتر صاحب نظر آگاه و صادقی ست که بر بحران های وحشتناکی- چون بحران هویت، بحران معنا، بحران صورت، بحران زبان، بحران ساختار، بحران نظریه، بحران ارتباط- که شعر امروز فارسی را سرطان وار در بر گرفته و می رود تا در چنگال متلاشی کننده خود نابودش کند، معترف و نگران وخامت وضعیت رو به احتضار این بیمار نباشد.

                                                    

                          

ریشه های اصلی این بحران ها در کجاست و از کدام سرچشمه آب می خورد؟

شاعران و نویسندگانی هستند که در مسیر شعر موزون نیمایی گام بر می دارند و بر این باورند که این مسیر آزادراه اصلی شعر امروز فارسی و آینده آن است، آزادراهی که با نهایت افسوس مدتی ست بس، کم رهنورد مانده و این از ریشه های اصلی این بحران هاست. ترک کردن این بزرگراه، پشت کردن به آن و روی آوردن به کجراهه ها و بی راهه های سردرگم کننده ای که جز به بن بست یا گمراهی نینجامیده و نمی انجامد، سبب شده که در بیست سال اخیر شعر فارسی گرفتار چنین پریشانی و آشفتگی اسف باری شود.

ایشان  بر این باورند که برای رهایی از چنگال این بحران ها راه دیگری نیست جز تقویت گفتمان شعری نیما و گام نهادن در بزرگراه آن بزرگوار، به سوی سالم ترین و اصیل ترین سرچشمه الهام و خلاقیت و نوآوری شاعرانه امروز...


در همین راستا و بر اساس ایده ای که استقبال و تشویق شاعر ارجمند، ه.ا.سایه، آن را تقویت کرد، اقدام به راه اندازی  وب- سایتی شده، تا کانونی باشد برای احیا، ترویج و تقویت شعر موزون نیمایی و تشویق شاعران علاقمند و جوان به گام نهادن در آزادراه آن.

http://www.dingdaang.com/


به همین منظور،  به مناسبت سالگرد درگذشت نیما یوشیج در تاریخ سه شنبه بیست و چهار دی ماه شب شعری با عنوان "شب نیما" در فرهنگسرای دختران  برگزار می شود که درجریان آن کیومرث منشی زاده شاعر بنام معاصر، تحت عنوان " نیما برتر از سمبولیست های فرانسه " سخنرانی خواهد کرد . سپس خلاصه ای از  منظومه ی  سریویلی به وسیله ی هنرمندان جوان امیرپاشا مقدسی وسعید شریف دکلمه می شود و گروهی از شاعران نیمایی از جمله کبوتر ارشدی ، طه حجازی، شعله رها ،الهام کریمی، سعید سلطانی طارمی،مهدی عاطف راد ، نیاز یعقوب شاهی و ...  شعرهایشان را برای شرکت کنندگان قرائت می کنند و در پایان فیلم "دنیا خانه ی من است" به شرکت کنندگان معرفی شده ضمن نمایش صحنه هایی از آن، از آقای کیومرث درمبخش  سازنده ی فیلم قدردانی می شود .
سایت دینگ دانگ شما را به شرکت در این مراسم نمونه دعوت می کند.
میدان صادقیه ، بلوار کاشانی ، چهار راه مخابرات  بلوار فردوس  فرهنگ سرای دختران
ساعت 45/5-۲۰

 

+ نوشته شده در شنبه 21 دی1387ساعت 23:42 توسط لاهوت |

 

ما شعر عطش را نچشیدیم  ببخش

 

آن واقعه را خوب ندیدیم   ببخش

 

صد بار خبر رسید و راه افتادیم

 

 

هر مرتبه هم دیر رسیدیم  بخش 

 

از شرم خود آفتاب را آب نکن

 

آیینه ی التهاب را آب نکن

 

با خواندن آیه نیزه را چوب نزن

 

با آن لب تشنه ، آب را آب نکن

  

 

از واقعه ی تو پشت تقدیر  شکست

 

خون شد دل نیزه ، کمر تیر  شکست

 

وقتی به ضریح پاک فرق تو رسید

 

_ آن روز_دل نازک شمشیر شکست

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 16 دی1387ساعت 14:35 توسط لاهوت |

 

اگر می خواهید پر باشید ,

خالی شوید .

اگر می خواهید صاف باشید ,

خمیده شوید .

اگر می خواهید یکپارچه باشید ,

قطعه قطعه شوید .

اگر می خواهید رستاخیز یابید ,

بمیرید .

اگر می خواهید همه چیز از آن شما باشد ,

هیچ نخواهید .

 

+ نوشته شده در سه شنبه 10 دی1387ساعت 22:45 توسط لاهوت |

ریشه ضرب المثل :: گهی پشت به زین و گهی زین به پشت ::

          

مصراع مثلی بالا حاکی از تطور زمانه است که گاهی آدمی را به کمال مطلوب می­رساند و هر چه خواست و آرزویش باشد برمی­آورد. زمانی آن چنان پشت می­کند که تمام خان و مان و مال و خواسته را به باد فنا نیستی می سپارد.
این گونه افراد و خانواده ها مصادیقی از مفهوم مصراع بالا هستند که آزاده طوس حکیم ابوالقاسم فردوسی در شرح زندگانی پهلوان نامی ایران رستم دستان سروده است.
پس از آنکه سردار نامدار ایران رستم پیلتن از جنگ با افراسیاب تورانی پیروزآمد و مدتی در زابلستان به استراحت پرداخت مجدداً بار سفر بست و در محل سمنگان واقع در مرز ایران و توران که دشتی وسیع و مرغزاری طرب انگیز بود به شکار گورخر پرداخت:

 

به تیر و کمان و به گرز و کمند

بیفکند بر دشت، نخجیر چند


زخار و ز خاشاک و شاخ درخت

یکی آتشی بر فروزید سخت


چو آتش پراکنده شد پیلتن

درختی بجست از دریا بزن؟


یکی نره گوری بزد بر درخت

که در چنگ او پر مرغی بسخت


چو بریان شد از هم بکند و بخورد

ز مغز استخوانش برآورد گرد


پس آنگه خرامان بشد نزد آب

چو سیراب شد، کرد آهنگ خواب


بخفت و برآسود از روزگار

چمان و چران رخش در مرغزار


تنی چند از سواران تورانی که سال­ها در پی فرصت بودند تا از پشت اسب تیز تک رستم رخش کُره بگیرند در این موقع که رستم به خواب رفته بود موقع را مغتنم دیدند و به آن حیوان کوه پیکر که در مرغزار سمنگان می­چمید و می چرید و یورش بردند.

سواران ز هر سو برو تاختند

کمند کیانی در انداختند


چو رخش آن کمند سواران بدید

چو شیر ژیان آنگهی بردمید


دو کس را بزخم لگد کرد پست

یکی را سر از تن بدندان گسست


سه تن کشته شد زان سواران چند

نیامد سر رخش جنگی به بند


پس آنگه فکندند هر سو کمند

که تا گردن رخش کردند بند


گرفتند و بردند پویان بشهر

همی هر کس از رخش جستند بهر

پس از دیر زمانی رستم بیدار شد و از مرکوبش، رخش، اثری ندید. ناگزیر زین اسب را بر پشت خویش گرفت و افسرده و غمگین از گردش روزگار به جانب شهر سمنگان رهسپار گردید:

غمی گشت چون بارگی را نیافت

سراسیمه سوی سمنگان شتافت


همی گفت اکنون پیاده دوان

کجا پویم از ننگ تیره روان


ابا ترکش و گرز و بسته میان

چنین ترک و شمشیر و ببر بیان


بیابان چگونه گذاره کنم

ابا جنگجویان چه چاره کنم


چه گویند ترکان که رخشش که برد

تهمتن بدینسان بخفت و بمرد


کنون رفت باید به بیچارگی

به غم دل نهادن بیکبارگی


همی بست باید سلیج و کمر

بجایی نشانش بیابم مگر


برفت اینچنین دل پر از درد و رنج

تن اندر بلا و دل اندر شکنج


به پشت اندر آورد زین و لجام

همی گفت با خود یل نیکنام


چنین است رسم سرای درشت

گهی پشت به زین و گهی زین به پشت


پی رخش برداشت ره بر گرفت

بس اندیشه ها در دل اندر گرفت


چون نزدیک شهر سمنگان رسید

خبر زو بشاه و بزرگان رسید


که آمد پیاده گو تاجبخش

بنخجیر گه زو رمیدست رخش

 

http://forum.p30world.com/showthread.php?t=59003

 

+ نوشته شده در سه شنبه 3 دی1387ساعت 11:42 توسط لاهوت |