خسته ام از «صداقت»
دلم ميتپيد و چشم هايم از اشك شوق و شكر چنان پر شده بود كه تصوير گِل تو در نگاهم ميلرزيد من نتوانستم سرپا بايستم! زانوانم توان نداشت.كنار گِل تو نشستم اما چشم از تو برنداشتم، نزديكتر آمدم، نزديكتر و خدا مرا از زير چشم هاي بزرگ و شوخ و هوشيار و مهربانش پائيد.
ديدم كه گِل تو همچون خاكستر حلاج ميتپيد. من بيتاب شدم. شنيدم آوايي كه به صداي سايش پرندگان ميمانست، نام مرا ميبرد! گويي نام خويش را از عمق درونم مي شنوم...تو مرا، همچون هيچ گاه به نام خواندي و همچون هيچ گاه، بر آن چيزي افزودي كه جز آن لحظه، ديگر بر زبان نياوردي.
خدا به شتاب گِل هاي ديگر را مي سرشت و مي ساخت و نوبت تو نزديك ميشد ومن بيقرار!
نوبت تو رسيد! من براي نخستين بار نفسي برآوردم و نيروي شوق از جا بلندم كرد و در برابر خدا ايستادم. اما همچنان چشم از تو برنگرفتم...
خدا با سيمایی پدرانه از نور و چشماني پر از نبوغ و لبخندي پر از گذشت و مهرباني در من نگريست. لحظه اي در من نگريست و من گرماي نگاه رحيمش را بر گونههاي سرد و مرتعشم احساس كردم. نگاهم را از گِل تو بركشيدم اما نتوانستم بر چهره خدا دوزم، به پاي او دوختم و سر از شرم به زير افكندم و در آن هنگام احساس جواني را داشتم كه با معشوقش در برابر پدر بزرگ بزرگوار و مهربانش كه از سعادت آنان خوشحال است ايستادهام...
ناگهان خداوند مرا ندا داد كه: او را به دستم ده! چه فرمان شگفتي! ميگريستم، احساس كردم كه نميتوانم، كار دشواري بود...در زير فشار سنگين چنين محبتي چه ميكشيدم! خدا همه محبتهايش را كه از همه كوهها سنگينتر است بر دل نازك جوان من نهاده بود!
خم شدم. چه تلاشي ميكردم كه نلغزم، كه بتوانم.
در دستم گِل تو و در برابرم خداوند!
برداشتم؛ سبك بودي و نرم، گِلي به رنگ طلا. درونت را از صافي ميديدم. هستهاي سرخ رنگ در آن ميتپيد و دو دانه گوهر كه با موي مرموزي به آن هسته پيوسته بود، برداشتم و ايستادم، تو در مشت هايم و خدا در برابرم. گرماي تن مرا داشتي...دوست داشتم سرم را آهسته خم كنم و آن را ببوسم، اما خدا مينگريست...خواستم ناگهان آن چه را در مشت دارم ببلعم، نمي شد. خواستم آن را بر روي صورتم بگذارم واز غيظ فشار دهم، آنچنان كه كاسه چشمانم از تو پر شود...اما از خدا خجالت مي كشيدم...
دستهايم را با ادب، آهسته و لرزان پيش آوردم...تو سخت ميتپيدي، چنان كه نزديك بود از دستم بيفتي و من چه دلهرهاي داشتم! چه حالي داشتم! و خدا مينگريست. چنان مرا نگاه ميكرد و به نگاهش مينواخت كه من اطمينان يافته بودم كه تو را زيبا خواهد آفريد، چنان لبخندش مهربان و پر از رحمت بود كه يقين كرده بودم كه تو را مهربان خواهد آفريد...چنان در سكوتش نوازش و ستايش از خود ميخواندم كه دانسته بودم كه تو را بس دانا خواهد آفريد...به هر دو دستهايم گِل تو را گرفته بودم و پيش ميبردم، تا انگشتانم رداي نوراني و بزرگ خدا را كه به رنگ ملكوت بود لمس ميكرد. دست هايم را همچنان نگاه داشتم و سرم به زير و چشم هايم فرو افتاده به زمين و چهرهام از شرم و شوق شكر تافته.
لحظهاي گذشت و لحظاتي...و خدا هيچ نگفت، به دست هاي بزرگ و تواناي اش،دست هاي مقدس و نوازشگر و خوبش خيره شدم، همچنان فروهشته بود، در او نمينگريستم اما همچنان حس ميكردم مرا مينگرد. حس كردم لب هايش بيشتر به لبخند باز شده است، آن چنان كه سراسر درونم پر از نور و يقين شده بود. لحظهاي گذشت و لحظاتي...سكوت شگفتي بود، فرشتگان همه دست از كار كشيده بودند و گرد ما حلقه بسته بودند، داستان شگفتي بود، كار آفرينش لحظههايي متوقف شده بود. هستي از جنبش باز ايستاد، همة كروبيان عالم بالا گردن ميكشيدند...ناگهان خدا با لحني كه از محبت لبريز بود و پيدا بود كه دلش بر من سوخته است گفت:
دختر جان،
دختر جان! او را خودت بساز!
و من بقدري اشك ريختم كه تو در دستهايم خيس شدي...
انتخابی از کویر دکتر شریعتی( با کمی تغییر)

بارگاه امام رضا(علیه السلام)

زائر کوچولو(دوست لاهوت)![]()

مسجد گوهرشاد
مزار فروغ.ظهیرالدوله. دربند
مزار رهی معیری.همان جا
مزار ملک الشعرای بهار. همان جا
مزار ایرج میرزا
. همان جا
