ریشه تاریخی ضرب المثل«سایه تان کم نشود»
در قرن ششم قبل از میلاد در یونان فیلسوفی زندگی می کرد که رفتارش کمی غیر عادی بود. اسم این فیلسوف «دیوجانس» بود. او با سر و پای برهنه و موهای ژولیده پیش مردم ظاهر می شد.
بیشتر ساعات روز را هم از هیاهوی شهر، دور می شد. آن وقت زیر آفتاب دراز می کشید و در سکوت به تفکر می پرداخت.
محل زندگی او هم کمی غیر عادی بود. او در رواق یک معبد زندگی می کرد. و از مال دنیا چیزی جز یک کاسه چوبین نداشت. او از این کاسه برای خوردن آب استفاده می کرد. اما یک اتفاق ساده باعث شد که کاسه چوبینش را هم دور بیندازد:
دیوجانس یک روز کودکی را کنار رودخانه دید. کودک دو دستش را پر از آب کرد و آن را نوشید.
دیوجانس که این منظره را دید، کاسه چوبینش را دور انداخت و گفت: « این هم زیادیست، می توان مانند این کودک با کمک دستها هم آب خورد»
دیوجانس به مردم بی اعتنا بود و هیچ یک از قوانین اجتماعی را رعایت نمی کرد. همین بی اعتنایی و بی ملاحظه حرف زدن، باعث شد که مردم او را از شهر تبعید کنند. به عبارت دیگر مردم او را وادار کردند که دور از شهر زندگی کند.
اما مگر برای دیوجانس اهمیت داشت؟! هرگز!
از آن به بعد دیوجانس آغوش طبیعت را به همنشینی با مردم ترجیح داد و «خم نشین» شد. یعنی خمره ای بزرگ، محل زندگی او شد.
یک روز مردی از کنار او گذشت و با خنده گفت: «دیوجانس! دیدی بالاخره هم شهری هایت تو را از زادگاهت بیرون کردند؟»
دیوجانس خیلی جدی جواب داد:
«نه، اینطور نیست، من آنها را در شهر گذاشتم!»
در همین دوران که دیوجانس دور از شهر و در یک خمره زندگی میکرد، «اسکندر مقدونی» شهری را که دیوجانس از آن تبعید شده بود را به تصرف خود درآورد.
بعد از فتح شهر، اسکندر تصمیم گرفت به دیدار دیوجانس برود. آخر دیوجانس به خاطر روش زندگی و طرز تفکرش بسیار معروف شده بود.
برای همین اسکندر با شکوه و تشریفات خاص به طرف محل زندگی او براه افتاد.
آن روز دیوجانس کنار خمره اش دراز کشیده و از آفتاب دلپذیر لذت می برد. اسکندر که به او رسید با حیرت نگاهش کرد. به نظرش آمد که او یک آدم بی سر و پا و بی ارزش است. برای همین پایش را محکم به او زد و گفت: - بلند شو که شهر تورا فتح کردم.
دیوجانس در حالی که از یک پهلو به پهلوی دیگر می غلتید گفت: - فتح شهرها عادت پادشاهان است و لگد زدن کار خران!
اسکندر از این جواب عصبانی شد و گفت: مگر مرا نمیشناسی؟!
دیوجانس با خونسردی جواب داد و گفت: - می شناسم ولی از آنجایی که تو بنده ای از بندگان من هستی ادای احترام را ضروری نمی دانم.
راستش اسکندر چیزی از جواب دیوجانس نفهمید. اما خواست که او بیشتر توضیح بدهد. دیوجانس گفت: تو بنده حرص و طمع و جاه و مقام هستی. در حالی که من این خواهش های نفسانی را بنده خود ساخته ام.
اسکندر از شنیدن این حرف شرمنده شد و سرش را به زیر انداخت و به فکر فرو رفت. مدت کوتاهی که گذشت گفت: دیوجانس! از من چیزی بخواه و بدان که هرچه بخواهی به تو می دهم.
آن موقع که اسکندر اسکندر این حرفها را می زد دیوجانس همچنان دراز کشیده بود. اما اسکندر جلوی او ایستاده بود و نمی گذاشت که آفتاب گرم و دلپذیر بر او بتابد.
برای همین دیوجانس با عصبانیت گفت: - میخواهم که سایه ات را از سرم کم کنی.
این جمله به ظاهر ساده آنقدر اسکندر را تحت تاثیر قرار داد که بی اختیار گفت: - اگر اسکندر نبودم دلم می خواست به جای دیوجانس باشم.
حرف دیوجانس نه تنها اسکندر را تحت تاثیر قرار داد بلکه از آن به بعد ضرب المثل شد.
البته دیوجانس می خواست سایه مردم حتی اسکندر مقدونی از سرش کم شود. اما مردم روزگار ما به سایه یکدیگر احتیاج دارند.
به همین دلیل است که وقتی میخواهند برای آشنایی آرزوی طول عمر کنند به او می گویند:
- خدا سایه تورا از سر ما کم نکند.
http://forum.p30world.com/showthread.php?t=59003
با نسیم می روم و
می وزم و
می بینم؛
که تو در دورترین جاده دور
در مسیریّ و
دلت مخمور.
و نگاهت کم سو
پی آن نور
که از مشرق قلبم تابید؛
و تورا سوی حقیقت می خواند.
ای تو!
ای دور تر از دور!
بس که از نور گریزان بودی،
پای آن چثّه عصیان گونت،
آن دم
نتوانست قدم از قدمی بردارد.
نوستالژی: ترکيبی از nóstros يونانی به معنی بازگشت و álgos به معنای رنج و درد که همان نگاهی با حسرت به گذشته است.
نيکوتين: به ياد ديپلمات فرانسوی ژان نيکوت (۱۶۰۰-۱۵۳۰ميلادی، Jean Nicot) که در قرن شانزدهم ميلادی به عنوان سفير فرانسه در ليسابون بذر توتون برای ملکه کاتارينای مديچی فرستاد و اين گياه را به فرانسه برد.
کريستال: يا بلور معدنی ريشهء يونانی دارد و معنيش چيزیست شبیه «منجمد در سرما». زیرا در قديم که کريستال طبيعی بيشتر در کوه ها و نواحی سردسير پيدا مي شد فکر مي کردند اين آبی ست که آنچنان سرد شده و يخ بسته که ديگر هرگز آب نخواهد شد.
کامپيوتر: از کلمهء لاتين computare مشتق شده به معنی حساب کردن و شمردن است.
ياهو: اسم ماشين جستجوگر !Yahoo در واقع اصطلاحی است که به یک موجود آدم نما امّا با رفتار حیوانی مي گویند. David Filo و Jerry Yang مؤسسان اين شرکت به شوخی به خودشون ياهو مي گفتند.
کانال: به معنی لوله. احتمالاً برمي گردد به کلمهء سومری - بابلی qanu و ممکن است حتی با قنات فارسی هم ريشه باشه. به لاتين ميشه canalis و به يونانی kánali.
کراوات: در دربار لويی پانزدهم در فرانسه فوجی سوارکار کروآتی وجود داشت که رسم داشتند دستمال گردنشان را خيلی هنرمندانه گره بزنند. لويی و درباريانش از اين کار خوششان آمد و گره دستمال این گونه مد شد که به آن مي گفتند کروآت. در طول زمان اين کلمه مثل خود دستمال ها تغيير کرد به کراوات امروزی تبديل شد.
ساندويچ: از اونجايی که ارل چهارم،ساندويچ، (۱۷۹۲-۱۷۱۸ميلادی، Earl of Sandwich) قمارباز قهاری بود و دلش نمي خواست از سر ميز ورق برای غذا خوردن بلند شود، اين غذا رو اختراع کرد.
کوکاکولا: برگهای گياه کوکا و ميوهء کولا برای ساخت اين نوشيدنی استفاده مي شدند. البته اسم گياه کولا رو با k مي نويسند، اما صاحب شرکت John S. Pemberton اون رو به c تغيير داد که قشنگ تر به نظر بياید.
گاز: قديم ها به گاز، باد، بخار و هوا مي گفتند، تا اين که يک شيميدان آلمانی به نام تئوفراستوس بمباستوس فون هوهنهايم (Theophrastus Bombastus von Hohenheim) که در سالهای ۱۴۹۳ تا ۱۵۴۱ زندگی مي کرد، کلمهء يونانی کائوس (Chaos) به معنای هرج و مرج رو آلمانی کرد = Gas و از آن برای توصيف مواد گازی استفاده کرد. اين دانشمند بعدها هوهنهايم رو به لاتين برگرداند و اسمش را پاراسلسوس (Paracelsus) گذاشت که به اين اسم معروفتراست.
مالاريا: قبل از تشکيل امپراتوری رم باستان، شهر رم یک دِهِ مخروبه در ميان لجنزار بود. به خاطر وجود باطلاق ها، تب مالاريا که توسط پشههای فراوان منتقل مي شد، شيوع داشت و مردم فکر مي کردند علت اين تب هوای آلوده و بوی گند لجنزار است، به لاتين mal aria،یعنی هوای بد.
ولوو :Volvo يعنی «من مي غلتم». اين ريشه را در کلمههای آشنای ديگری هم مي شود پيدا کرد: Revolver( به عقب غلتيدن)، involve (در مسئلهای درگير شدن، اصطلاحاً در اون غلتيدن) و Revolution (انقلاب، زير و رو شدن، به زير و رو غلتيدن). ولوو اصطلاح عاميانهء چرخ در لاتين هم هست.
هيپنوتيسم: برمي گردد به Hypnos خدای خوابِ يونانی ،برادر Thanatos خدای مرگ. به همين دليل هم مي گویند خواب،برادر مرگ است .
نيوآ: اسم کِرِم Nivea ريشهء لاتين دارد، به معنی سفيد مثل برف.
ميتسوبيشی: ميتسو به ژاپنی یعنی سه و بيشی يعنی الماس و ميتسوبيشی يعنی سه الماس. گويا سنگبنای شرکت رو سه نفر گذاشتهاند.
کلت: همنام ساموئل کلت که در سال ۱۸۳۵ اين اسلحه را اختراع کرد.
فولکس: اسم اين ماشين در ايران به خاطر مشکل بودن تلفظ سه حرف بي صدا پشت سر هم اشتباه و به کسر لام گفته مي شود، وگرنه اسم اصلي اش Volkswagen است، به معنی ماشين ملی
شيمی: اين کلمه از کيميای عربی ريشه گرفته و بعد از تغيير و تبديل در زبانهای اروپايی به دست ما رسیده.
منبع: از شنیده های سالیان نه چندان دور لاهوت.


درخت تکیده زردآلو...

گل خشک کوهی
ردّ پای لاهوت...![]()

ماه شب چارده،شب نیمه شعبان امسال

سیب ![]()

خانواده خوشبخت ![]()
![]()
در کلاس دَرْسَت ،
تقلب می شود
و تو
_خوش باورِ ساده ی من _
در نیافته ای هنوز!
حیرت و
نگاه و
سکوت
مرا خلاصه کرده اند
تا بر برگه های سیاه خط خطی
به تو تحویلم دهند.
مگذار...
می شود عشق را به خاطر عشق داشت، یعنی باید که چنین باشد. در عشقی که به درجه ای از رشد می رسد، «معشوق» از اهمیت کمتری برخوردار خواهد شد و حتّی ممکن است تغییر کند. عاشق نیز که در این بحر افتاده همه خویش به او داده و هیچ می شود.
مقوله های این جهانِ مجهول، عجیب شبیه به همند. در نحو،«عشق» بن و ریشه کلمه است،«عاشق» و «معشوق» مشتقّات آن. هر اتّفاقی هم که برای آنان در زمان، مکان و مجهول و معلوم بودن بیفتند، ریشه کلمه سر جایش باقی می ماند. حسّ عشق نیز چنین است و یادگاری ست که در این گنبدِ دوّار تا ابد می ماندو فقط شکل آن تغییر می کند. هر چه به عمق این بیکران اقیانوس، غور کینم معشوق با ارزش تر و به حقیقت نزدیک تر خواهد بود. چیزی که در باره آن می گویند: عشق زمینی نردبان عشق حقیقی است.و یا:
زمیوه های بهشتی چه ذوق دریباد
هر آن که سیب زنخدان شاهدی نگزد؟
....
یک شبی مجنون نمازش راشکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق،آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد برلب درگاه او
پُر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یارب! از چه خوارم کرده ای؟
بر صلیب عشق دارم کرده ای؟
جام لیلا را به دستم داده ای؟
وندر این بازی شکستم داده ای؟
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم، تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ، من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا، نشد
گفتم عاقل می شوی، اما نشد
سوختم در حسرت یک یاربت
غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی، ولی
دیدم امشب با منی، گفتم «بلی»
مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
Take time to love and to be loved- it is the privilege of the god s.
(old English)
زمانی برای عاشق شدن و معشوق بودن بگذار که هدیه ای الهی است.
لاهوت هم یک ساله شد!!!

از آورد گل طبیعی جدا خود داری فرمایید .