|
مدتی ست درباره طب عامیانه و سنّتی،باورها و اعتقادات مردم یکی از مناطق کشور در حال تحقیق هستم که در یکی از این خانواده ها کتابی دیدم که پدر این خانواده از روی مکتوبات آن با حداقل سواد خواندن و نوشتن،به درمان بیماران می پرداخت. نام کتاب طب سنتی ایران و نویسنده آن شاه مقصود صادق عنقا نام داشت.داخل کتاب درباره شرح حال او چیزی نوشته نشده بود.از افراد زیادی درباره این که شاه مقصود که بود سوال کردم.حتی کسانی که فکر می کردم پاسخ سوالم را بدانند. اکثرا می گفتند .«نام تسبیح است.» ویا با اعتماد به نفس خاصی می گفتند:«خب نوعی سنگ است.» در این پست شرح حال کوتاهی از این عارف و فیلسوف بزرگ تقدیمتان می شود:
|

دربند سر(از روستاهای توابع تهران)
گل آفتاب گردان(حیاط خونه دایی)
درِ خونه با صفای خوشید خانوم(روستای دسجرد)

بارگاه امام رضا
لاهوت در حال مکاشفه![]()
روستای دستجرد( میانه،از توابع آذربایجان شرقی)
اي دنياي ناشناختهاي كه به تازگي به تو رسيدهام، تو را پيش از اين نديده بودهام، پيش از اين دور از تو در اقليم ديگري زيستهام.تو را كه يافتم...
اي كه از توست جان و تن من، اي كه در كنار تو من آواره نخواهم بود، در دامن مهربان تو آرام خواهم شد ،در كنار تو پريشاني و غربت و بيگانگي را از ياد خواهم برد،
نميداني كه چه نيازي به گم شدن دارم، به نيست شدن دارم ، در صحراي خيالانگيز قلب تو محو شوم، دردهاي کهنه ام را در زير آسمان مهر تو به فرياد سردهم، از درونم بيرون ريزم، عقدههاي بيرحم گريه را كه حلقومم در چنگالهايشان اسير است و به خفقانم آورده است در دامن نوازشهاي عزیر تو بگشايم، اشكهاي بيتابم را كه عمري در پس پردهي سياه غرور زنداني بودند در كف دستهاي خوب تو رها سازم.
اي كه هواي من شدهاي دم زدن در تو حيات من است، اي كه در گذرگاه عمر، تو را يافتهام تو مرا ميسازي و من تو را ميسازم، تو مرا ميسرائي و من تو را ميسرايم، تو مرا ميتراشي و من تو را ميتراشم، تو مرا مينگاري و من تو را مينگارم.
اي كالبد من!
من لبهايم را در حلقوم تو خواهم نهاد و خود را در تو خواهم دميد تا حياتت بخشم.
اي روح من!
لبهايت را در حلقوم من نه، خود را در من بدم تا حياتم بخشي كه ما كالبد يكديگريم، كه ما روح يكديگريم، كه ما آفريدگار يكديگريم، كه ما "پروردگار" يكديگريم، كه ما تمام جمعيت جهانيم، كه ما همهايم، كه ما همديگريم.
كه ما همديگريم
كه ما همديگريم
كه ما همديگريم
....
و اكنون همه اشياء طبيعت اويند، همه چهرهها چهرهي اويند، همه صداها صداي اوست، همه هستها هست اوست و…
من اكنون چنان به او نزديكم و او چنان به من نزديك است كه "از شاهرگ گردنم به من نزديكتر است"، از جانم به من نزديكتر است، از من به من نزديكتر است، از بودنم به من نزديكتر است، از خودم به من شبيهتر است، از خودم با من خويشاوندتر است، از خودم با من مهربانتر است، او از خودِ من، من تر است، او بيشتر از منِ من است، او بهتر از منِ من است،...
او راستينترم تا من، او خوبترم تا من، چه ميدانم كدام عبارت درستتر است؟ بگويم من اويم يا او من است؟ نميدانم چه تفاوتي دارد؟ آنچه هست و آن را زندهتر و تندتر و روشنتر و سنگينتر از خودم مييابم اينست كه "ما هميم"! آري پيدا كردم، جملهاش را پيدا كردم: ما هميم. چه كسي از آغاز سخن گفتن در جهان گفته است: «ما هميم؟» هيچ كس، هيچ كس هم آنچه را من اكنون در درونم دارم، در خود نداشته است،
نميدانم او من شده است يا من او گشتهام، آنچه هست و من آن را در خود مييابم اين است كه ما يكديگر شدهايم و چه فهمي در اين جهان هست كه بفهمد كه يكديگر شدن چيست؟ در همه هستي يك اوي ديگري هم هست كه منم و يك من ديگري هم هست كه او است.
و اكنون چگونه ميتوانم از كسي چشم داشته باشم که سخنم را دريابد كه اين دو يكديگر را به هم چه نيازي است؟ تا كجا به هم محتاجند؟ چه كسي ميداند كه نياز دو تن جز نياز دو يكديگر است؟
دو تن براي خوشبخت بودن به هم نيازمندند و دو يكديگر براي بودن!
اي كه تو آن من ديگرمي، اي تو كه آن توي ديگرتم، اي آشناي من، خويشاوند من!
اي همسفر من!
اي همسفر من!
....
هیچ کدوم از روزنامه ها و مجله هایی رو که امروز خریده بود، نتونست بخونه.دلش گرفته بود. یه جورایی احساس تنهایی می کرد،احساس ندیده شدن.احساس نفس تنگی،شاید هم احساس بی حسّی.
دوست داشت ساعت ها به نقطه ایی خیره بشه بی آنکه دیگران در گوش هم بگن:«اینم دیوونه شده.»
دوست داشت حرف بزنه.اگه گوشی برای شنیدن و شنونده ایی رازدار پیدا می کرد،حرف می زد؛ شنونده ایی که مطمئن باشه به محض گفتن،حرفاشو به صورت زیرنویس شبکه خبر پخش نمی کنه!.
دنبال یه تنهاییِ واقعی می گشت،یه جایی که بتونه فریاد بزنه،یه جایی که صدا به در و همسایه نرسه. دنبال یه شونه می گشت که اونقدر محکم باشه تا تحمّل گریه های داغ و بی صدا شو داشته باشه.
همیشه تمرین می کرد یه وقتایی به چیزی فکر نکنه ؛خیلی موفق نبود . آخرین رکوردی که زد 3 ثانیه بود ،بعد از اون به این فکر می کرد که نباید به چیزی فکر کنه ... ولی باید به یه چیزی فکر می کرد ، به چی؟ به کی؟
وای خدا!!! تو اون حالت،چشماش از دیدن آسمون هم محروم بود .کاش می شد آسمونو بیاره تو اون اتاق تاریک.
آآخ که چه پیله تنگ و تاریکی! دلش برای دنیای بیرون تنگ شده بود. انگار گذر زمان هم قرار نبود چیزی رو حل کنه. خودش باید یه کاری می کرد.بالهاش رمق و توانی نداشت.وقتی حرکتشون می داد، می لرزید و یه خستگی طاقت فرسا میومد سراغش.چی می تونست کمکش کنه؟ کی می تونست به دادِش برسه؟دیگه به هیچ کس و هیچ چیزو هیچ حسّی امید نداشت.
هر چی نفس عمیق می کشید،راحت نمی شد.می دونست اگه از پیله دربیاد پا به چه دنیایی میگذاره.آخه اون قبلاً هم پروانه بوده. ولی اگه این دفعه دَووم بیاره و بتونه پیلشو پاره کنه،دنیا رو یه جور دیگه می بینه؛دیگه به حرفای اینو اون که می گفتن: «چه پروانه زیبایی!!!» اهمیت نمی ده. این دفعه اگه پروانه بشه، گرد هیچ شمعی نمیره.اگه دوباره بتونه پروانه بشه دنبال آتیش واقعی می رِه. اونیکه وجودشو جلا بده . آتیشی که می تونه روحشو صیقل بده...
انگار یکی می خواست کمکش کنه، چه دلنشینه صداش:
«حیلت رها کن عاشقا،دیوانه شو دیوانه شو
اندر دل آتش درآ،پـــروانه شو پــــــــروانه شو »
مثل یه تلنگر بود . انگار بعد از مدتها یکی صداش کرده بود . چه لذتی داشت .احساس می کرد بالهاش قدرتی پیدا کردن.
«اندر دل آتش درآ، پروانه شو پروانه شو»
یعنی کیه که می دونه اون می خواد دوباره پروانه بشه؟ . خوب می دونست آتیش دنیایی که حالا دیگه ازماهیتش خبر داره، چقدر می تونه سوزان تر باشه. ولی باید دوباره پروانه می شد.
انگار جای یه چیزی خالی بود. جای یه کسی . جای یه حسّی. با چشماش تمام جزئیات اتاق رو از نظر گذروند...
وای خدای من!! چطور تونسته بود فراموش کنه؟!! با اون همه انسی که باهاش داشت؟چطور تونسته بود فراموش کنه که اون هر روز چندین بار نگاهش می کرد و می خوندش. «الهی و ربّی من لی غیرُک». چطور تنهاش گذاشته بود؟ چیزی که بارها به دیگران توصیه می کرد؟
چه حالی داشت!!!
با خودش زمزمه کرد:
ساقیا! در گردش ساغر تعلّل تا به چند؟؟؟
اندر دل آتش درآ
پروانه شو ... پروانه شو
حیلت رها کن عاشقا ...
پروانه شو ... پروانه شو
حالا دیگه پیله نداره.نفس هاش همه عمیق بود. بال هاش آزاد شده . دیگه هرگز پاهاشو رو زمین نمی ذاره.هرگز... تا وقتی که بال داره به پاهاش فکر نمیکنه...
دست بردار ازین میکدۀ سر به سری
پای بگذار درآن راهی که،فکر کنی بهتری
که فقط فکر کنی بهتری