

«ایشتر» كه همان الهه «تموز» است، شاه _ دوموزی _ را برای ازدواج برمی گزیند. یك روز الهه «ایشتر» به زمین می رود، علت این تصمیم هنوز معلوم نیست، برخی حدس زده اند شاید خودش، الهه زیر زمین نیز باشد. با ورود الهه به زیر زمین، باروری در روی زمین متوقف می شود. دیگر نه درختی سبز می شود و نه دیگر گیاهی می روید و زندگی از جریان طبیعی می ایستد و هیچ كس نیست كه برای معبد خدایان هدیه بدهد. از این رو خدایان از ایستایی جهان ناراحت بودند و برای پیدا كردن راه حل، جلسه ای ترتیب می دهند و قرار می شود نیمی از سال را _ دوموزی _ به زیر زمین برود و وقتی دوموزی به روی زمین می آید، نیم دیگر سال را خواهرش كه «گشتی ننه» نام دارد به جای برادر به زیر زمین برود. وقتی دوموزی به روی زمین می آید، بهار می شود و تمام مراسم نوروز هم ظاهراً و احتمالاً به دلیل آمدن اوست. وقتی _ دوموزی _ را از زیر زمین به بیرون می فرستند، لبانش را قرمز می كنند و دایره و تنبك و ساز و نی لبك به دستش می دهند و این یعنی خود حاجی فیروز. دكتر مزداپور معتقد است با ترجمه این روح اكدی از اسطوره حاجی فیروز رازگشایی شد.
ین که داستان این مرد اجرا كننده حركات موزیكال و طراحی خاص از كجا نشأت گرفته به داستان عاشقانه ای بر می گردد كه روایت كننده ازدواج عمو نوروز است، او منتظر زنی است كه با او ازدواج كند. محققان معتقدند این ازدواج نمادین میان عمو نوروز و زن بی نام (سال) به داستان ازدواج مقدس الهه و شاه مربوط می شود. عمو نوروز نماد كسی است كه بركت می دهد، حالا شاه باشد یا هر كس دیگر و آن زن منتظر هم، زمین است. چرا كه زن همیشه با زمین هم هویت است و آن هم به باروری و روح زایندگی در هر دو جنس بازمی گردد....
این شعر عطار زمینه ساز طراحی این عکس شد...

صداي سيب را مي شناسي؟
صداي سياه شب؟
صداي آبي نور؟
طببعتم چيز ديگريست
آشنايم با صداي ماهي هايي که آب را نمي خواهند
ومي شنوم هرشب
صداي گذر ماه از آسمان را...
صداي سيب را مي شناسي؟
صداي زخم غروب ؟
صدای شِکوِه دود ؟
و مبهم است برايم
صداي انسان هايي که هيچ کلامي را نمي فهمند ...
قسمتی از غزل امام خمينی(ره) که باعث شدمتوجه اشتباهم شوم ....
برگوی به عشق سرّ لاهوت در جمع قلندران باقي و حالا : (شعر زير نام وبلاگ)
اى صوت رساى آسمانى
اى رمز نداى جاودانى
اى جلوه كامل انا الحق
در عرش مرفع جهانى
اى موسى صعق ديده در عشق
از جلوه طور لامكانى
برگوى به عشق سر لاهوت
در جمع قلندران فانى
از چهره گلعذار دلدار
شد شهر قلندران منّور
بر گوش دل و روان درويش
برگوى به صد زبان مكرر...
چرا ما کتاب نمی خوانیم
أ-کتاب خواندن باعث ضعف چشم می شود و از آنرو که صدمه زدن به خود صحیح نیست ما کتاب نمی خوانیم
۲-اصولا ما ایرانی ها به طور مادر زاد همه چیز را می دانیم و در همه امور متخصصیم پس نیازی به خواندن کتاب نداریم
۳-ما طرفدار محیط زیست هستیم و ازآنجا که برای تهیه کاغذ و کتاب درختان زیادی قطع می شود ما با نخواندن کتاب اعتراض خود را اعلام می کنیم
۴- اصولا بسیاری از نویسندگان گمراهند در نتیجه با خواندن کتاب آنها ما هم گمراه می شویم
۵- خواندن کتاب وقت زیادی از ما می گیرد حیف نیست وقتی را که می شود صرف کار و کاسبی کرد صرف خواندن کنیم
۶-بسیاری که به کتاب خواندن علاقمند شدند کله اشان بوی قرمه سبزی گرفت ما چون اصولا از قرمه سبزی بدمان می آید از کتاب هم بدمان می آید
۷- کتاب به ما می گوید تو این دنیا چه خبره درحالی که هر چی ندانی چه خبره یا چه خبر بوده بهتر است
۸-حیف نیست مغازه ای را که می شود قصابی یا بقالی کرد و شکم بندگان خدا را سیر نمود تبدیل به کتاب فروشی کنیم
۹-بشوی اوراق اگر همدرس مایی که درس عشق در دفتر نباشد
۱۰-کتاب کیلویی چند برو فکر نان کن که خربزه آبه
چه دانم های بسیار ست ولیکن من نمی دانم!!...![]()
![]()
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جایِ او بودم؛
همان يک لحظه اول،
که اوّل ظلم را می ديدم از مخلوقِ بی وجدان؛
جهان را با همه زيبايی و زشتی،
به روی يکدِگر، ويرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که در همسايه ی صدها گرسنه،
چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم،
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم،
بر لبِ پيمانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
و می ديدم يکی عريان و لرزان؛
ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين؛
زمين و آسمان را،
واژگون، مستانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
نه طاعت می پذيرفتم،
نه گوش از بهراستغفارِ اين بيدادگرها تيز کرده،
پاره پاره در کفِ زاهد نمايان،
سبحه صد دانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
برای خاطر تنها يکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان،
هزاران ليلی ناز آفرين را کو به کو،
آواره و ديوانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان،
سراپایِ وجودِ بی وفا معشوق را،
پروانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به عَرشِ کبريايی، با همه صبر خدايی،
تا که می ديدم عزيزِ نابجايی،
ناز بر يک ناروا کرده خواری می فروشد،
گردشِ اين چرخ را،
وارونه بی صبرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که می دیدم مشوّش عارف و عامی،
زبرقِ فتنه ی این علمِ عالم سوزِ مردم کش،
به جز انديشه عشق و وفا، معدوم هر فکری،
در اين دنيای پُر افسانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
چرا من جایِ او باشم؟
همين بهتر که او خود جایِ خود بنشسته و تابِ تماشایِ تمامِ زشتکاری هایِ اين مخلوق را دارد!
وگرنه من به جایِ او چو بودم،
يک نفس کی عادلانه سازشی،
با جاهل و فرزانه می کردم