چه ساده با جا به جایی یک نقطه از خدا جدا می شویم! ...
۱.پرفروش ترين کتاب شعر در قاره آمريکا کتاب غزليات شمس مولانا جلال الدين محمد بلخي است ( همشهري 2 7/07/85 )
۲: رقابت بر سر بومي کردن مولوي بين کشورهاي تاجيکستان و ترکيه ادامه دارد. سال گذشته در تاجيکستان سماع مولوي در پنج شهر و به مدت يک هفته اجرا شد و ترکيه مقبره مولوي را نور باران کرد( شبکه خبر – شهريور 85)
۳: هند فيلمبرداري گران ترين فيلم سينمايي خود را در باره مولوي و شرح زندگي وي آغاز کرد. تصور کنيد مولوي در حالي که دستهايش را داعي کرده، به دور راجو شمس تبريزي بچرخد و کرداهه کرداهه کند ( همشهري جوان ۹/07/85 )
۴: به دستور شوراي عالي انقلاب فرهنگي، برگزاري مجلس سماع در خانقاه هاي يزد ممنوع شد. کيهان رهگذر ضمن بيان اين خبر افزود : به همين دليل ادامه فيلمبرداري مجموعه مستند هزار توي اسرار متوقف شد ( ماهنامه سينمايي فيلم – ارديبهشت ۸۶)
اي بسا هندو و ترک همزبان اي بسا ايرانيان، بيگانگان

در کنار مرگ این تنها پرستاری که من دارم
مانده ام بیدار و نقش مرگ خود را می نگارم
آرزو کردم ندیدم هیچ جــــــــــا آیینه ام را
من کدامین اخترم که، اینگونه بیرون از مدارم؟
...
نه زمینم که پا نهی ام سخت
نه آسمانم که اشاره ام کنی با دست
نه آبم که محدودم کنی به تنگ
و نه خاکم که دلخوشم كني به گلداني سرد
تنها
اسیری ام گرفتار اثیر
با دهانی ماهی وار و زبانی گنگ
نتوانی ام دست یافتن
اسیری ام در اثیری.
دلا نزد کسی بنشین که ، او از دل خبر دارد
به زیر آن درختی رو ، که او گل های تر دارد
در این بازار عطّاران ، مرو هر سو چو بیکاران
به دکّان کسی بنشین ، که در دکّان شکر دارد
تَرازو گر نداری ، پس تُرا زو، ره زند هر کس
یکی قلبی بیاراید ، تو پنداری که زر دارد
تو را بر در نشاند او به طرّاری که می آیم
تو منشین منتظر بر در ، که آن خانه دو دَر دارد
به هر دیگی که می جوشد ، میاور کاسه و منشین
که هر دیگی که می جوشد ، درون چیز دگر دارد
نه هر کلکی شکر دارد ، نه هر زیری زبر دارد
نه هر چشمی نظر دارد ، نه هر بحر گُهر دارد
بنال ای بلبل دستان ، ازیرا نالۀ مستان
میان صخره و خارا ، اثر دارد اثر دارد
بنه سر گر نمی گنجی، ازان باشد که سر دارد
اگر رشته نمی گنجد، ازان باشد که سر دارد
چراغ است این دل بیدار ، به زیر دامنش می دار
ازین باد و هوا بگذر، هوایش شور و شر دارد
چو تو از باد بگذشتی ، مقیم چشمه ای گشتی
حریف همدمی گشتی که آبی در جگر دارد
چو آبت بر جگر باشد ، درخت سبز را مانی
که میوۀ نوو دهد دایم ، درون دل سفر دارد ... (غزلیات شمس )
(پرنیان پندار : غزل ( سرگذشت غزل در ادب ایران
مقاله ای پر محتوا از دکتر میرجلال الدین کزازی
یکی از نعزترین کالبدهای سخن پارسی که همواره در هر دوره ای از شعر فسونکار و دلربای دری، ارج و کارایی خود را پاس داشته است غزل است . غزل پیکره ای است در شعر ایران که سخنوران نازک اندیش و ژرفکاو ایرانی پیوسته باریک ترین و ژرف ترین اندیشه های خویش را در آن سروده اند و جاودانه ساخته اند . هر چه چامه را سهمگینی و ستواری و شکوهمندی برازنده و زیننده است، غزل را همواری و نعزی و روانی می سزد و می برازد...
****************
هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند
وفکر میکنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد
نه، وصل ممکن نیست
همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود
و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند
وعشق ، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی هابرد
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست
هوای حرف تو آدم را
عبور می دهد از کوچه باغهای خیال
دلم عجیب گرفته است
خیال خواب ندارم
****************************************