تبليغاتX
لاهوت

 

چند روزیست مثل آدم آهنی بی روح شده

انگار یکی، دو دستی گلوی زندگی اش را فشار می دهد

احساساتش به نفس نفس افتاده اند...

این چند روز به او آموخت: «وقتی نمی دانی احساست را چه کسی افسانه کرد؟»

 دیگر چه فرق می کند که شعرهایت چند اشکالِ وزنی دارد؟!!

 دیگر چه فرق می کند که تا به حال چند شعر خوانده ای؟!!

این که این چندمین شعرت است؟!!

این که چند غزل به غزل خداحافظی ات مانده است؟!!

اما مهم نیست...

...دیگر مهم نیست...

در امتدادِ نور تیرهای چراغ برق،

 از میانِ خطوط موازیِ این جاده های بی سرانجام،

 در کشاکش این ثانیه های پوچ...

همچنان به راهِ بی راهة خود ادامه می دهد

 و هیجان هایش را در خود صد بار قصاص می کند!

در شهر شلوغِ بی کسی اش،

 در هجوم سکوتِ کوچه های بن بست...

 آخرین قطره های احساس تلخش را سر می کشد  

وقتی کسی دیگر برای نفس هایش تره هم خرد نمی کند!!!

مثل تیرِ از چله رها شده...

بی هدف!

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 12:28 توسط لاهوت |

شعری بسیار زیبا و عاشقانه از نزار قبانی:

لاهوت_نزار قبانی

زيديني عشقاً

 

زيديني عشقاً، زيديني

عشقم را فزون گردان

يااحلى نوبات جنوني زيديني

ای شایسته ترین برای دیوانگی

زيديني غرقا ياسيدتي ان البحر يناديني

مرا غرق کن بانوی من-دریا مرا می خواند

زيديني موتا عل الموت اذا يقتلني يحييني

مرا بکش شاید مرگ بکشد تا باز زنده سازد

یااحلى امرأه بين نساء الكون احبيني

ای برترین زن  در میان زنان جهان مرا دوست بدار

يامن احببتك حتى احترق الحب احبيني

ای آن که تا شعله ی عشقم می سوزد دوستت خواهم داشت مرا دوست بدار

يامن احببتك حتى احترق الحب احبيني

ای آن که تا شعله ی عشقم می سوزد دوستت خواهم داشت مرا دوست بدار

ان كنتِ تريدين السكنى اسكنتِ في ضوء عيوني

اگر جایی برای سکونت بخواهی من تو را در نور چشمانم جای خواهم داد

حبك خارطتي ماعادت خارطه العالم تعنيني

عشق تو نقشه ی من است-مرا به نقشه ی جهان کاری نیست

انا اقدم عاصمه للحزن وجرحي نقش فرعوني

من قدیمی ترین شهر برای غم هستم وجراحتم خطی مصری ست

وجعي يمتد كسرب حمام من بغداد الى الصين

ودرد هایم چون دسته ای پرنده از فاصله ی بغداد تا چین است

زيديني عشقا زيديني

عشقم را فزون گردان

يااحلى نوبات جنوني زيديني

ای شایسته ترین برای دیوانگی

عصفورة قلبي نيساني

پرستوی قلبم-فروردین من

يارمل البحر وروح الروح

ای ماسه ی دریا و روح روحم

وياغابات الزيتون

ای باغ زیتون

ياطعم الثلج وطعم النار

ای طعم یخ و آتش

ونكهة شكي ويقيني

و طعم شک و یقینم

اشعر بالخوف من المجهول فآويني

من از ناشناخته ها می ترسم پس مرا قوی کن

اشعر بالخوف من الظلماء فضميني

من از تاریکی هراس دارم پس مرا نگه دار

اشعر بالبرد فغطيني وغني قربي غنيلي

احساس سرما می کنم پس مرا بپوشان و در کنارم برایم آواز بخوان

فأنا من بدأ التكوين ابحث عن وطن لجبيني

چرا که من از آغاز جهان به دنبال کشوری برای پیشانیم  گشته ام

عن حب امرأه يأخذني لحدود الشمس ويرميني

برای عشق زنی که مرا به مرز خورشید برد وپرتاب کند

زيديني عشقا زيديني يااحلى نوبات جنوني زيديني

عشقم را فزون گردان  ای شایسته ترین برای دیوانگی

نواره عمري مروحتي قنديلي فوح بساتيني

نور زندگانیم-باد بزن من-چراغ من-تاکستان من

قدي لي إثرا من رائحه الليمونِ

مرا پلی ده که از بوی لیمو ساخته شده باشد

وضعيني مشطا عاجيا في عتمه شعركِ وانسيني

ومرا همچون شانه ای در سیاهی  گیسوانت جای ده و مرا فراموش مکن

من اجلكِ اعددت رثائي وتركت التاريخ ورائي

من با تو از تاسف خوردن ها میرهم وتاریخ را پشت سر می گذارم

وشطبت شهادة ميلادي وقطعت جميع شراييني

شناسنامه ام را پاره پاره می کنم و تمام رگهای بدنم را میزنم

زيديني عشقا زيديني يااحلى نوبات جنوني زيديني

عشقم را فزون گردان  ای شایسته ترین برای دیوانگی

http://www.tarjomehayearabi.blogfa.com/post-196.aspx

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 19:52 توسط لاهوت |

شکوفه های بادام-بهار ۱۳۸۸

فوتبال در باغ زردآلـــــو-بهار ۱۳۸۸

شکوفه گیلاس-بهار ۱۳۸۸

حباب های آب یک چشمه کوچک-بهار ۱۳۸۸

جاده بخش  بروانان (ترکمانچای)

تپه بروانان شرقی (برج دیدبانی تاریخی) 

لاهوت در حال مکاشفه

 

+ نوشته شده در دوشنبه 10 فروردین1388ساعت 16:23 توسط لاهوت |

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 0:10 توسط لاهوت |

 

يک پنجره، ناگاه

همه آن چه درونت

به دارايي آن مي باليد؛

 

به دَم نرمِ نسيمي

فاش کرد و تو اينک،

مهو اين بي خبري.

 

باورت نيست که اين هستي توست؟

اين غرور است، غرور

که تو نشناختي اش.

 

به همين سادگي و آرامي

پنجره ات

رو به رويت باز است...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 19 اسفند1387ساعت 17:46 توسط لاهوت |

شرحی بسیار خواندنی از دیالوگ سمپوزیون:

“At the touch of love everyone becomes a poet.
                                                                 
-- Plato, Symposium

 

دیالوگ سومپوزیون ، یا آن گونه که در زبان های جدید اروپایی ترجمه می شود ، میهمانی (Symposium). بدون شک قلّه زندگی فکری افلاطون (Plato) و کهن ترین متن فلسفی درباره عشق یا همان اروس (ρως) است. در این اثر افلاطون با تمام قدرت فلسفی و ادبی بر ما ظاهر می شود و شاید این زیباترین نمایش عشق به صورت کامل و خدایگونه خود باشد. برای کسی که هنوز چیزی انسانی را در قلب خود احساس می کند، خواندن سومپوزیون می تواند به اندازه تمامی طول عمر ادامه داشته باشد;  هربار با تجربه های جدید و لذت های یگانه که انسان را به فراتر از تجربه های انسانی پرواز می دهد و این تجربه ناب ِ ابدی بودن را در ذهن جاری می سازد. اگر به ادعّای ِ سقراط (Socrates)، تنها هنر ِ او عشق باشد ، این نماد ِ فلسفه و فیلسوف ِ کامل به ما آموخته است که فلسفه چیزی بجز عشق نیست. تجربه عشق همان فلسفه است تنها به زبانی دیگر.  

عنوان این اثر در زبان یونانی Sumpósion از فعل sympotein به معنای «نوشیدن با یکدیگر» می آید. سومپوزیون، در فرهنگ یونان باستان میهمانی است برای نوشیدن و مباحثه کردن در میان انسان های دانا. اگر ما سومپوزیون را با میهمانی های دوستانی خود مقایسه کنیم، عمق دره ای که ما را از یونانی های باستان و تجربه انسانی آن ها جدا می سازد درک خواهیم کرد. سومپوزیون، میهمانی مردمان عادی و نابالغی نیست که سعی داشته باشند تا حد ممکن مست و تهی شوند. سومپوزیون مکانی برای گفتگو با زنان زیبا و کسب ِ لذتهای حیوانی نیست. سومپوزیون، میهمانی انسان های دانا برای گفتگو درباره سئوال های انسانی و متعالی است. کارکرد شراب در سومپوزیون مستی و جنون ِ جوانی نیست. شراب ابزار ِ کسب شجاعت است زیرا که شجاعت فضیلت مردان ِ دانا برای سخن گفتن از موضوعات الهی و شریف است. این فیلوسوفوس Philosophos مستی، شرط لازم برای تحقیق ِ خالصانه الهی یعنی philosophia  یا همان جستجوی دانش است. مرد، به راستی فضیلتمند است که شایسته چنین تحقیقی است زیرا این تنها اوست که می داند «زندگی ِ ناسنجیده شایسته سپری شدن توسط انسان نیست». اگرنه برای یک انسانی عامی، لذت و زندگی سرشار از مستی و دیوانگی , سعادت ِ کامل است.

دیالوگ سومپوزیون با یک نقل قول غیر مستقیم آغاز می شود. از ابتدا متوجه می شویم که ما نمی توانیم دانش مستقیمی از آن چه در سومپوزیون اتفاق افتاده است داشته باشیم مگر به واسطه روایتی که از سوی دیگری نقل شده باشد. ما برای شنیدن گفتگویی درباره عشق دعوت نشده ایم زیرا شاید این موضوع شایسته شنیده شدن توسط انسان هایی که مانند سقراط و آریستوفان دانا و متعادل نیستند نباشد. سقراط با گفتن این که خود او دعوت نشده است به ما یادآور می شود که او حتی خود را شایسته دعوت شدن در یک میهمانی برای گفتگو درباره مسائل الهی نمی داند . او خود را به میهمانی تحمیل می کند تا به ما نشان دهد که ما به طریق اولی دعوت نشده ایم. اگر سقراط ، این انسان ِ پر رمز و راز و نماد فلسفه دعوت نشده است ، ما انسان های حقیر و میان مایه نمی توانیم چیزی بجز شنوندگان این داستان ِ الهی باشیم. اما با همه این ها سقراط، ما را کاملا ناامید نمی سازد. او با گفتن این که حتی یک انسان عامی می تواند بر سر میز ِ انسانی که بسیار بالاتر از اوست دعوت شود ما را اندکی امیدوار می سازد. اما همه اینها به شرطی است که ما پیروانی فرمانبر و رام باشیم...

ادامه مطلب را بخوانید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 20:59 توسط لاهوت |

 

+ نوشته شده در سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 23:58 توسط لاهوت |

اینجا

تمام پنجره ها

در هوهوی زیرکانه ی باد

ردّ نگاه وهم آلودِ آن ترس کهنه را

با سیاهی شب هایم آلوده می کنند

 

و من

طعم سرد دلتنگی ام را

چاشنی هر وعده می کنم

 

می ترسم از نگاه مبهم رازآلودش

او که امروز است

او که دیروز است

اوکه فردا بود

 

می ترسم

می ترسم از ستاره ها

می ترسم از بهار

 

اینجا

تمام ابرها

به پرباری ام غبطه می خورند

ومن

سنگ تمام غم زده ها را به سینه می زنم

 

می ترسم از نگاه مبهم  رازآلودش

می ترسم از ستاره ها

می ترسم از بهار...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 13:52 توسط لاهوت |

 

 پشت سر هر آن چه که دوستش می داری.  و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی.

 زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است،که هر چیز  پیش او کوچک جلوه می کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است.

 

اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح،  خدا چندان کاری به کارت ندارد.

اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی ...
اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود.

هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی.

زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.

پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است

 و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد.

تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر. و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است  و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد

 و معشوقت را درهم می کوبد ؛ معشوقت ، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی

و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است.

 ناامیدی از اینجا و آنجا،

ناامیدی از این واز آن.

ناامیدی از این چیز و آن چیز.
تو ناامید می شوی و گمان می کنی

که عشق بیهوده ترین کارهاست.

و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی

که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.
اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت،

حتی قطره ای هم هدر نرفته است .

خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته

 و به حساب خود گذاشته است.
خدا به تو می گوید:

مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟

تو برای من بود که این همه راه آمده ای

و برای من بود که این همه رنج برده ای

 و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای.

 پس به پاس این،

 قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم

و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.

و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند .

فردا اما تو باز عاشق می شوی

 تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر.

تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.
راستی :

اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز ،

 که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است

   

+ نوشته شده در سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 22:57 توسط لاهوت |

 

در قتوتم ز خدا «عقل» طلب می کردم

«عشق» اما خبر از گوشه محراب گرفت

 

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب

ماه را می شود از حافظه آب گرفت؟!!!

ابیاتی از «فاضل نظری» در کتاب شعر گریه های امپراتور

کتاب سال شعر جوان ایرانی ۱۳۸۶

 

+ نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 0:16 توسط لاهوت |